چه خوش باشد دلا کز عشق یار مهربان میری

چه خوش باشد دلا کز عشق یار مهربان میری ............... شراب شوق او در کام و نامش بر زبان میری
چو با تو شاد بنشیند ز هر چت هست برخیزی ........... چو از رخ پرده برگیرد به پیشش شادمان میری
حیات جاودان خواهی به روی او برافشان جان ......... بقای سرمدی یابی چو پیشش جان فشان میری
در آن لحظه که بنماید جمال خود عجب نبود ................. که از حیرت سرانگشت تعجب در دهان میری
بمعنی زیستن باشد که نزد دوست جان بازی ............ حقیقت مردن آن باشد که دور از دوستان میری
نبینی عاشقانش را که چون در خاک و خون خسبند .... تو نیز ار عاشقی باید که اندر خون چنان میری
اگر می زندگی خواهی دل از جان و جهان بگسل .................. نیابی زندگی تا تو ز بهر این و آن میری
مقام تو ورای عرش و از دون همتی خواهی .............. که چون دونان درین عالم برای یک دو نان میری
به نوعی زندگانی کن که راحت یابی از مردن .............. ببین چون می زیی امروز، فردا همچنان میری
اگر مشتاق جانانی، چو مردی زیستی جاوید ................. وگر عشق دگر داری ندانم تا چه سان میری
بدو گر زنده ای، یابی ز مرگ آسایش کلی .................. وگر زنده به جانی تو ضرورت جان کنان میری

عراقی، گفتنت سهل است ولیکن فعل می‌باید

و گر تو هم از آنان به مردن هم چنان میری


فخر الدین عراقی