باز سازی وبلاگ

با سلام خدمت دوستان.

این وبلاگ نیاز به یک بازسازی کلی دارد و باز سازی کلی هم نیاز به وقتی زیاد! چیزی که امروزه بسیار کم پیدا میشود!

پس دوستان به بزرگی خود این جانب را عفو نمایند و صبر پیشه کنند تا وبلاگ در آینده ای نزدیک فعالیت خود را دوباره از سر بگیرد.

در آینده اصلاحاتی چون : آپلود تصاویر و فایل ها در یک هاست مطمئن ، صفحه بندی وبلاگ ، تصحیح فونت های مطالب ، برچسب گذاری مطالب و... را در وبلاگ صورت خواهیم داد.

پیشاپیش از صبر و بزرگواری شما سپاس گذارم.

با تشکر

زمانه عوض شده!

گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.

حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.

او به شهر رفته

...

برای مطالعه ی متن کامل به ادامه ی مطلب رجوع نمایید.

ادامه نوشته

پند لویی پاستور

 در هر حرفه‌اي كه هستيد، اجازه ندهيد با بدبيني‌هاي بي‌حاصل، آزرده شويد و نگذاريد بعضي لحظات تاسف‌بار كه ناگزير براي هر ملتي پيش مي‌آيد، روحيه خوب شما را به يأس و نااميدي بكشاند.

 در آرامش حاكم بر آزمايشگاه‌ها و كتابخانه‌هايتان زندگي كنيد، نخست از خود بپرسيد:

من براي كشور خويش چه كرده‌ام؟

 و اين پرسش را آن‌قدر ادامه دهيد تا به اين احساس شادي‌بخش و هيجان‌انگيز برسيد كه شايد سهم كوچكي از پيشرفت و اعتلاي بشريت داشته‌ايد! 

 علي‌رغم هر گونه پاداشي كه در برابر تلاش‌هايتان در زندگي دريافت مي‌داريد، بايد در انتهاي هر مرحله بتوانيد با جسارت و صداي بلند تكرار كنيد:

آنچه در توان داشته‌ام، انجام داده‌ام.


بخشی از وصیت نامه لویی پاستور

یعنی خدا هست...

بازوی من خم میشود یعنی خدا هست
مه بیش یا کم میشود یعنی خدا هست 
دنیا توانستی نباشد.هست اما
عالم چو عالم میشود یعنی خدا هست...

شیطان ، من ، خدا

شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما 
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را 
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
...
ادامه ی اشعار در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

در ساحل نهج البلاغه (ویژگی های انسان کامل در نهج البلاغه)

انسان کامل

امیرمؤمنان علی علیه السلام در توضیح ویژگی های انسان کامل در قالب شرح حال یکی از برادران دینی شان چنین فرمود: «در گذشته، برادری دینی داشتم که در چشم من بزرگ مقدار بود؛ چون دنیای حرام در چشم او بی ارزش می نمود و از شکم بارگی دور بود، پس آنچه را نمی یافت، آرزو نمی کرد و آنچه را می یافت زیاده روی نداشت. در بیشتر عمرش ساکت بود؛ اما گاهی که لب به سخن می گشود، بر دیگر سخنوران برتری داشت و تشنگی پرسش کنندگان را فرو می نشاند. به ظاهر، ناتوان و مستضعف می نمود؛ امّا در برخورد جدّی، چونان شیر بیشه می خروشید، یا چون مار بیابانی، به حرکت در می آمد... آنچه عمل می کرد، می گفت و بدانچه عمل نمی کرد چیزی نمی گفت... پس بر شما باد روی آوردن به اینگونه از ارزش های اخلاقی و رقابت با یکدیگر در کسب آنها».

برای مطالعه ی ادامه مقاله به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید.
ادامه نوشته

هیچ چیز اتفاقی نیست!


 یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ کتابهایش را با خود به خانه میبرد.
با خودم گفتم: 'کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما این پسر خیلی بی حالی است!'
من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.

همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.
عینکش افتاد و من دیدم چند متر اون طرفتر ، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالی که به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.
همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!'
او به من نگاهی کرد و گفت: ' هی ، متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند.
از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

برای مطالعه ی داستان کامل  به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید.

ادامه نوشته

ﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﻪ ﺍﻧﺪﻭﻩ...

 

سخن سهراب


ﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﻪ ﺍﻧﺪﻭﻩ

ﻭ ﻧﻪ ﻫﯿﭽﯿﮏ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺁﺑﺎﺩﯼ...
ﺑﻪ ﺣﺒﺎﺏ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻟﺐ ﯾﮏ ﺭﻭﺩ ﻗﺴﻢ،
ﻭ ﺑﻪ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ،
ﻏﺼﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ،
ﺁﻧﭽﻨﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ...
ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﻋﺮﯾﺎﻧﻨﺪ.
ﺑﻪ ﺗﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺧﻮﺩ،ﺟﺎﻣﻪ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻣﭙﻮﺷﺎﻥ
ﻫﺮﮔﺰ...

بیاموزیم از این مور عاشق...

گویند سلیمان در راهی موری را دید که از تل خاک بزرگی ذره ذره خاک بر می گرفت و به سویی می برد.

سلیمان از او پرسید : این چه کار دشوار است که تو میکنی ؟

مور پاسخ داد : من عاشق موری شده ام که شرط وصال را در جا به جایی این تل خاک از سر راهش قرار داده است .

سلیمان گفت : می دانی عمر و جان تو به جابه جایی مثقالی از این خاک نرسد ؟!

مور گفت : تا هستم و می توانم دست از این کار نمی کشم . برای این که مرا مدعی کذاب نخوانند!!!

داستان های شیوانا - آن جا که سکوت نشانه ی قدرت است.

در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند، اما در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره می کرد. درآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگی شاگردان و مردم فقیر و درمانده می شد. درختان سیب باغ شیوانا هر سال نسبت به سال قبل بارور تر و شاداب تر می شدند و مردم برای خرید سراغ او می آمدند. یک سال تعداد سیب های برداشت شده بسیار زیادتر از از قبل بود و همه شاگردان نگران خراب شدن میوه های بودند. در دهکده ای دور کاهن یک معبد بود که به دلیل محبوبیت بیش از حد شیوانا، دائم پشت سر او بد می گفت و مردم را از خرید سیب های او بر حذر می داشت. چندین بار شاگردان از شیوانا خواستند تا کاهن معبد را گوش مالی دهند و او را جلوی معبد رسوا کنند، اما شیوانا دائما” آنها را به صبر و تحمل دعوت می کرد و از شاگردان می خواست تا صبور باشند و از دشمنی کاهن به نفع خود استفاده کنند. وقتی به شیوانا گفتند که تعداد سیب های برداشت شده امسال بیشتر از  قبل است و بیم خراب شدن میواه های میرود٬ شیوانا به چند نفر از شاگردانش گفت که بخشی از سیب ها را با خود ببرند و به مردم ده به قیمت بالا بفروشند، در عین حال به شاگردان خود گفت که هر جا رسیدند درسهای رایگان شیوانا را برای مردم ده بازگو کنند و در مورد مسیر تفکر و روش معرفتی شیوانا نیز صحبت کنند. هفته بعد وقتی شاگردان برگشتند با تعجب گفتند که مردم ده نه تنها سیب های برده شده را خریدند بلکه سیب های اضافی را نیز پیش خرید کردند. یکی از شاگردان با حیرت پرسید: 

“اما استاد سوالی که برای ما پیش آمده این است که چرا مردم آن ده با وجود اینکه سال ها از زبان امین معبدشان بدگویی شیوانا را شنیده بودند ولی تا این حد برای خرید سیب های شیوانا سر و دست می شکستند؟” شیوانا پاسخ داد: جناب کاهن ناخواسته نام شیوانا را در اذهان مردم زنده نگه داشته بود، شما وقتی درباره مطالب معرفتی و درسهای شیوانا برای مردم ده صحبت کردید، آنها چیزی خلاف آنچه از زبان کاهن شنیده بودند را مشاهده کردند، به همین خاطر این تفاوت را به سیب ها هم عمومیت دادند و روی کیفت سیب های شما هم دقیق شدند و عالی بودن آنها را هم تشخیص دادند. ما سود امسال را مدیون بدگویی های آن کاهن بد زبان هستیم. او باعث شد مردم ده با ذوق و شوق و علاقه و کنجکاوی بیشتری به درس های معرفت روی آورند و در عین حال کاهن خود را بهتر بشناسند! پیشنهاد می کنم به او میدان دهید و بگذارید باز هم بدگویی و بد زبانی اش را بیشتر کند. به همین ترتیب همیشه می توان روی مردم این ده به عنوان خریدار های تضمینی میوه های خود حساب کنید. هر وقت فردی مقابل شما قد علم کرد و روی دشمنی با شما اصرار ورزید. اصلا” مقابلش نایستید، به او اجازه دهید تا یکطرفه در میدان دشمنی یکه تازی کند. زمان که بگذرد سکوت باعث محبوب تر شدن شما و دشمنی او باعث شکست خودش می شود. در این حالت همیشه به خود بگویید، قدرت من بیشتر است چرا که او هیچ تاثیری روی من ندارد و من هرگز به او فکر نمی کنم و بر عکس من باعث می شوم تا به طور دائم در ذهن او جولان دهم و او را وادار به واکنش نمایم، این جور مواقع سکوت نشانه قدرت است.


منبع : دیبا کتاب

داستان های شیوانا - کاهن معبد

روزی پسر بچه ای نزد شیوانا عارف بزرگ آمد و گفت : «مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد ،خواهر کوچکم را قربانی کند . لطفا خواهر بیگناهم را نجات دهید . »شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته بود و شاهد ماجرا بود . شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد و می بوسد . اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد . شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند . زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیز ترین پاره وجود خود را قربانی کند . تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد . شیوانا تبسمی کرد و گفت : «اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست . چون تصمیم به هلاک کردنش گرفته ای . عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی . بت اعظم که احمق نیست . او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی هیچ اتفاقی نمی افتد و حتی شاید به خاطر سر پیچی از دستور بت اعظم بلا و بد بختی هم گریبانت را بگیرد.»زن کمی مکث کرد ، دست و پای دخترک را باز کرد ، او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود به سمت پله سنگی معبد دوید. اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود . می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن  معبد را در آن اطراف ندید.


منبع : دیبا کتاب

چند پوستر آموزشی در مورد بیماری های قلب و عروق

دوستان امروز میخواهم چند پوستر آموزشی از بیماری های قلب و عروق قرار دهم امید است که مفید واقع شوند.

 برای دیدن هر پوستر روی لینک آن کلیک کنید!

پوستر حمله قلبی چگونه رخ می دهد؟

کنترل بیماری قند خون

بررسی های تشخیصی در بیماری های قلبی عروقی

بای پس سرخرگ کرونری چیست؟

پرفشاری خون (فشارخون بالا) چیست؟

تعویض دریچه های قلب چیست؟

کنترل چربی خون

استنت گذاری ( گذاشتن فنر) چیست؟ 


منبع : موسسه پیش گیری و ارتقای سلامت ایرانیان معاصر (http://pishgiri.ir)

حقایق جهان هستی...

در جهان حقایقی وجود دارد ، حقایقی که برای پیشرفت در زندگی میبایست آن ها را بپذیریم و بر پایه ی آن ها عمل کنیم...اگر که میخواهیم فرد موفقی باشیم میبایست آن ها را در عمل به کار ببریم و آن ها را فراموش نکنیم...چرا که این ها حقایق هستی اند ، حقایقی که میتوانند ما را به موفقیت برسانند و یا دروازه ی شکست را به رویمان باز کنند...باهم چندی از این حقایق را مرور میکنیم...

***

در دنیا هیچ چیز رایگان نیست الا به دنیا آمدن ، نور خورشید و هوا!

بهشت را به بها دهند نه به بهانه!

موفقیت = برنامه ریزی + تلاش! ونه چیز دیگر!

قوی شدن راهی ندارد مگر تمرین و پشتکار!

یک فیل بزرگ را نمیتوان یک جا بلعید! تنها راه خوردن یک فیل ، لقمه لقمه خوردن آن است!

این ما نیستیم که وقت کشی میکنیم ، در حقیقت این وقت است که ما را میکشد!

زمان میگذرد ، چه شما از آن درست استفاده کنید ، چه درست استفاده نکنید!

ما برای انجام تمام کارها به هیچ عنوان زمان کافی در اختیار نداریم! این یک حقیقت است! اما برای انجام مهم ترین کارها همواره زمان کافی داریم! این هم یک حقیقت است!

بهترین سوال برای بردن بهترین استفاده از وقت این است که :«بهترین استفاده ای که هم اکنون میتوان از وقتم بکنم چیست؟»

دیگران ماشین خاموش را فقط کمی هل میدهند ، اینما هستیم که باید استارت بزنیم تا ماشین روشن شود! چرا که هیچ کس ماشین خاموش را تا مقصد هل نمیدهد!

تنبلی هیچ دلیل موجهی ندارد!

هرچه بکاری همان را درو خواهی کرد! جو ز جو بروید گندم ز گندم!

هر عملی عکس العملی نیز دارد!

احترام به دیگران = احترام آن ها به تو!

ما یکبار به دنیا می آییم و نه چند بار!

زندگی بازی ای است که چگونگی آغاز آن به تو بستگی نداشت اما چگونگی پایان آن کاملا به تو وابسته است!

برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در حد کمال ، حال دست توست که برگ باشی یا میوه!

هر نفس ما در واقع قدمی است به سوی مرگ!


 مباش بی خبر از درد بی ثباتی عمر              که هر نفس ورقی زین کتاب میریزد...


آبی که بر آسود ، زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود ، که پیوسته روان است

گر مرد رهی ، غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است1...


1.هوشنگ ابتهاج

اگر...

اگر...

اگر به جای ساعت ها تماشای فیلم های رزمی ، در یک باشگاه ثبت نام کرده بودیم....

اگر به جای تماشای سریال ها و فیلم های ی مختلف ، برنامه های مستند علمی و آموزشی مشاهده میکردیم...

اگر به جای خواندن زیر نویس فیلم ها و سریال های گوناگون ، کتاب های مختلف را خوانده بودیم...

اگر به جای انجام بازی های رایانه ای ، تمرین تایپ کردن انجام میدادیم و یا نرم افزار های کاربردی را یاد میگرفتیم...

اگر به جای نشستن در گیم نت ها و کافی نت ها وقت خود را در کتاب خانه ها گذرانده بودیم...

اگر به جای تلفن زدن ها و پیامک بازی های نابه جا و بی مورد ، نماز خود را میخواندیم و صفحاتی از قرآن را تلاوت میکردیم...

اگر به جای وب گردی های بیهوده ، مطالب چند سایت شاخص علمی و اخلاقی و آموزشی را دنبال میکردیم و یا در دوره های آموزش مجازی شرکت میکردیم...

اگر به جای بیهوده سپری کردن وقت کلاس ، مطالبی که معلم میگفت را خوب گوش میدادیم...

اگر به جای تماشای لیگ های داخلی و خارجی مختلف ، واقعا کمی خودمان ورزش میکردیم...

اگر به جای هدر دادن پول خود برای خرید وسایل غیر ضروری ، کمی پول پس انداز کرده بودیم...

اگر به جای گوش دادن به موسیقی های مبتذل و بی معنی ، به سخنرانی های پر محتوای علمی و اخلاقی گوش می سپردیم...

اگر به جای بیهوده سپری کردن وقت های اندک و به اصطلاح مرده ی خود ، از آن ها برای یاد گیری لغات و دستور یک زبان دیگر بهره میبردیم...

مطمئنا ما الان انسان دیگری بودیم و دنیا نیز تعریف دیگری برایمان داشت...

بیایید کاری کنیم که دیگر این اگر ها اتفاق نیافتند...

بیایید دوباره بشویم...

من از او بیاموزم یا او از من؟!

شخص اول هر روز صبح برای خرید روزنامه کنار دکه می‌ایستاد، سلامی به روزنامه‌فروش می‌کرد و روزنامه‌ی همیشگی خود را برمی‌داشت و می‌رفت اما هیچگاه جواب سلام خود را از روزنامه‌فروش نمی‌شنید!
تقریبا هر روز شخص دیگری نیز همان ساعت برای خرید روزنامه‌ی دلخواهش به آن دکه می‌آمد…
این سلام کردن‌ها و جواب ندادن روزنامه‌فروش هر روز اتفاق می‌افتاد و شخص دوم هم هر روز این موضوع را می‌دید تا اینکه یک روز طاقت نیاورد و به شخص اول گفت:
- چرا به دکه دار سلام می‌کنی؟ من این چند هفته مراقب تو هستم، تو همیشه این کار را می‌کنی.
شخص اولی در جوابش گفت:
- چه اشکالی دارد با او سلام کنم؟
- آخر تو یک بار شنیدی که او جواب تو را بدهد؟
- نه.
- پس چرا به کسی که جواب سلامت را نمی‌دهد سلام می‌کنی؟!
- تو فکر می‌کنی سبب اینکه او جواب سلام من را نمی‌دهد چیست؟
- شک ندارم که او آدم بی ادبی است. یعنی اصلا مستحق این سلام تو نیست.
- پس به نظر تو او آدم بی ادبی است؟
- بله.
- تو از من می‌خواهی من از او بی ادبی یاد بگیرم یا اینکه او از من ادب یاد بگیرد؟
شخص دوم بر اثر حرف حساب شخص اول نتوانست چیزی بگوید. سپس پس از مدتی سکوت گفت:
- ولی او بی ادب است! او باید جواب سلام را بدهد.
شخص اول گفت:
در صورتی که ما در پاسخ به بدی دیگران خوبی را رها کنیم خوبی‌ها از بین خواهند رفت...
- دوست من، جواب سلام ندادن او هر دلیلی که داشته باشد نباید باعث شود که من افسار رفتار و کردار خود را به دست دیگران بدهم. اگر من هم مثل او شوم و دست از سلام گفتن به دیگران بردارم او بر من پیروز خواهد شد و در نتیجه این اوست که رفتار خود را به من آموخته است و شخصی که دارای اخلاق و رفتار اشتباه است در جامعه قدرت یافته و رفتار او در میان مردم منتشر خواهد شد.
اما اگر من به اصول خود پایبند بمانم و با کسانی که روبرو می‌شوم سلام و علیک کنم از آنچه به آن معتقدم محافظت کرده‌ام و دیر یا زود دیگران نیز این رفتار درست را خواهند آموخت.
سپس ادامه داد:
- آیا قبول نداری که رفتار اشتباه به سم یا آتش می‌ماند؟ اگر بر سم، سم بیفزاییم کشنده‌تر خواهد شد و اگر به آتش، آتش افزوده یا هیزم برسانیم شعله‌ورتر خواهد شد.
دوست من باور کن که نیروی ما، در محافظت از استقلال شخصیتی ما نهفته است. اگر ما تحت تاثیر رفتار امثال او قرار بگیریم ، اجازه داده‌ایم که سمی که در رفتار آنهاست و یا کم ادبی آنها در ما تاثیر گذاشته و آنان آنچه را خود دوست نداریم به ما منتقل کنند، و در پایان این آنها هستند که در نبرد همیشگی میان صحیح و اشتباه پیروز شده‌اند.
برای دانستن کار صحیح کمی در پاسخ رسول خدا ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ به فرشته‌ی کوه‌ها پس از رفتار بدی که اهل طائف با وی داشتند دقت کن. آن فرشته از رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ  پرسید: «ای محمد – صلی الله علیه وآله وسلم – آیا دو کوه را بر آن‌ها به هم بیاورم؟»
او فرمود: «خیر… من امید دارم که از نسل این‌ها کسانی به دنیا بیایند که الله را عبادت کنند… خدایا قوم من را هدایت کن که آنان نمی‌دانند».
خوب دقت کن! همه‌ی تلاش‌های قوم پیامبر نتوانست پیامبر ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ  را از روش درستی که در پیش گرفته بود بازدارد و یا رفتار او را تغییر دهد. با وجود اینکه او بشر بود و مثل دیگر انسان‌ها ار رفتار بد آنان دچار اندوه و درد می‌شد، اما چیزی که او را از دیگران متمایز ساخته بود همین تسامح گسترده‌ای بود که در درون خود داشت و باعث می‌شد خود را کنترل کند.
و همینطور این اصرار و پافشاری او بود که توانست بر روش درست خود محافظت کند ، حتی اگر رفتار مردم در برابر خوبی‌های او بد یا جاهلانه و زشت بود.
و همچنان این سوال باقی می‌ماند که:

آیا دیگران از ما ادب بیاموزند یا ما از آنها بی ادبی را؟


منبع:سایت بیداری

دکتر میسرة طاهر / ترجمه: ابوعامر

منبع من : وبلاگ توبه (http://ismqrn.blogfa.com)

راز 10 ، 90

راز 10/90 را کشف کن. پی بردن به این راز زندگیت را تغییر خواهد داد .

راز 10/90 باور نکردنی است! تعداد اندکی از مردم از آن با خبرند و آن را در زندگی روزمره به کار می‌برند. هر روز میلیونها نفر به ناحق از فشارها، مشکلات و رنج هایی در عذابند. این آدم ها چندان موفق بنظر نمی‌رسند. روزهای بد، روزهای بدتری به دنبال خواهد داشت. بنظر می‌آید دائما وقایع وحشتناکی در حال وقوع است، استرس همیشه وجود دارد، از خوشی خبری نیست و روابط بین افراد در حال از هم  پاشیده شدن است. بهترین ساعات عمر با نگرانی‌ها و دل ‌مشغولی های بی‌مورد  تلف می‌شود. امکان لذت بردن از زندگی وجود ندارد. دوستی ها از بین می‌روند و زندگی بی‌رحم و کسالت آور بنظر می رسد. و امکان لذت بردن از زندگی وجود ندارد.

جملات بالا توصیف حالات روحی شما نیز بود؟ اگر اینطور است ناامید نشوید .شما می‌توانید به انسانی کاملا متفاوت تبدیل شوید. فقط کافیست به راز 10/90 پی ببرید و از آن در زندگیتان استفاده کنید.این راز میتواند زندگیتان را تغییر دهد. این راز چیست؟

برای مطالعه ی مطلب کامل به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید.

ادامه نوشته

حکايت آقا الاغه!!!

تقريبا يک ساعتی بود که با همسايه نشسته بوديم, حرفی برای گفتن نداشتيم من هم از روی شوخی و وقت کشی خواستم جلسه را دوباره گرم کنم, با خنده حالگيرانه ای گفتم: راستی زينب, زندگينامه آقا الاغه را خوانده ای؟

گمان می کردم که از اين سؤالم دهنش هشت خواهد آورد و از من می خواهد برايش تعريف کنم, و من هم شرط و شروطی می گذارم وبه هر حال يک جوری حالش را می گيرم, اما انگار او از من زرنگتر بود که بلا فاصله دنيای خيال مرا بر هم زد وگفت: بله, حفظش هم کرده ام!

اينجا بود که دهن من هشت آورد و غافلگير شدم...

 خواستم طوری خودم را نجات دهم که با جديت گفتم: اگر راست می گی تعريف کن ببينم!

زينب هم بادی به گلو داد و با صدايی نرم و مادربزرگانه گفت:

برای مطالعه ی مطلب کامل به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید.

ادامه نوشته

لطفا پول سفارشات خود را به همراه داشته باشید!

تصور کنید فردی گرسنه و بیرون از منزل است. بنابراین تنها راهی که برای پاسخ به نیاز گرسنگی خود پیدا میکند ، رفتن به یک رستوران و سفارش دادن غذاست. تا به اینجای کار همه چیز عادی است ، اما تصور کنید شخص مورد نظر هیچ پولی به همراه ندارد و با علم به این که پول ندارد قدم به رستوران میگذارد و سفارش یک پرس غذای عالی را نیز میدهد!

برداشت شما از چنین فردی چیست؟

حال تصور کنید دانش آموزی در رویای خود می بیند که در یک سمینار علمی در حال سخنرانی برای جمعی از مشتاقان علم است و مقاله ی او مورد استقبال و تقدیر حضار قرار میگیرد. چه رویای خوبی! اما به ادامه ی ماجرا توجه کنید.

این دانش آموز صبح ها به سختی از خواب بیدار میشود و به مدرسه میرود. تکالیف مدرسه را انجام نمی دهد. به راهنمایی های  معلمان و دوستان و خانواده نیز اهمیتی نمیدهد. اصلا حال درس خواندن ندارد! در کنکور هم جزو همان سیاه لشگر معروف است! اما هنوز هم همان رویا را در سر دارد!

 برداشت شما از چنین فردی چیست؟

باز هم تصور کنید فرد چاقی قصد کم کردن وزن خود را دارد تا لاغرتر شود و به اندازه متناسب برسد ،  لباس ها یه تن او بیایند و دیگر نگران قند و کلسترول نباشد و دیگر با بالا رفتن از پله ها و یا کمی تند راه رفتن به نفس نفس نیافتد. اما همین فرد را میبینیم که نهار و شامش در حد یک نفر نیست! ورزش را که دیگر نگو ، کلی زحمت دارد! کنترل تغذیه هم که اصلا مهم نیست! اما خوب لاغر شدن خیلی خوب است!

 برداشت شما از چنین فردی چیست؟

در همه ی مثال های بالا هر فردی خواسته ای داشت. آرزوی او، خواسته ی او ، درست مثل سفارش غذاست. اما همه ی آن ها برای رسیدن به آرزوهای خود یا همان سفارش خود تلاشی را هزینه نمیکنند.

تلاش شما پول سفارش شماست. چطور ممکن است با جیب خالی به رستوران بروید و یک پرس غذای مخصوص رستوران را نیز میل کنید؟ چطور ممکن است جزو سیاه لشگرها باشی اما برنده ی مقاله ی علمی سال شوی؟ چطور ممکن است انواع شیرینی ها و چربی ها مهمان هر روزه ی معده ی شما باشند ، اما از اندامی متناسب برخوردار باشید؟ بدون نخود و لوبیا و عدس و سبزی و رشته، آش درست نمیشود. بدون پول سفارش دادن غذا دیوانگی است. بدون مرتب درس خواندن ، ذوق و شوق یادگیری داشتن ، قبولی در کنکور شانسی است! بدون داشتن یک برنامه متناسب غذایی و ورزش منظم ،  پوشیدن لباس های سایز پایین رویایی بیش نیست! رسیدن به موفقیت نیز یک سفارش کلی برای زندگیتان است. رسیدن به موفقیت شغلی ، موفقیت تحصیلی ، موفقیت در ازدواج ، موفقیت در ارتباط برقرار کردن با دیگران ، موفقیت در مبارزه با بدی های اخلاقی و...همه و همه سفارشی برای یک مرحله از زندگیتان و یا کل زندگیتان است. ولی فراموش نکنید که سفارش بدون پول فایده ای ندارد! پس لطفا پول سفارشات خود را به همراه داشته باشید!


منبع : مجله ی موفقیت ، شماره ی 172 ، چاپ نیمه ی اول شهریور 1388 صفحه ی 19 ، سولماز حقانی

شما کدام را می پسندید؟ تلخ یا شیرین؟!

تلخ یا شیرین؟!

زیرک


بر روی تخت گران قیمت قصر نشسته بود و به حادثه های عجیب امروز فکر میکرد :

« - این دیگر چه رسمی است ؟ چرا مردم شهر همگی در مقابل دروازه ی شهر جمع شده بودند؟ چرا تا مرا دیدند به طرفم دویدند؟ چرا مرا روی شانه هایشان نشاندند و به قصر آوردند؟ مگر این شهر حاکم و فرمانروا ندارد؟ شاید مرا با شخص دیگری اشتباه گرفته اند!...»

همه چیز برایش مثل یک رویا بود. نمیتوانست باور کند ؛ صبح وقتی برای اولین بار وارد این شهر می شد ، مسافری تتنها و خسته بود و امشب ، سلطان مردم این سرزمین!

***

روز ها یکی یکی می آمدند و میرفتند ، ولی کسی به پرسش های پادشاه جواب درستی نمیداد. این رفتار مرموز اطرافیان ، او را بیشتر نگران میکرد، تا اینکه روزی...

برای مطالعه ی مطلب کامل به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید.

ادامه نوشته

پند به ظاهر عجیب اما حکیمانه ی ابوذر

با آن كس كه‏ بيش از همه مردم او را دوست می‏داری ، بدی و دشمنی مكن!!!
نامه ‏ای به دست ابوذر رسيد آن را باز كرد و خواند . از راه دور آمده‏ بود . شخصی به وسيله نامه از او تقاضای اندرز جامعی كرده بود . او از كسانی بود كه ابوذر را می‏شناخت كه چقدر مورد توجه رسول اكرم (ص) بوده ، و رسول اكرم (ص) چه قدر او را مورد عنايت قرار می‏داده ، و با سخنان بلند و پرمعنای خويش به او حكمت می‏ آموخته است .
ابوذر در پاسخ فقط يك جمله نوشت ، يك جمله كوتاه : " با آن كس كه‏ بيش از همه مردم او را دوست می‏داری ، بدی و دشمنی مكن ". نامه را بست و برای طرف فرستاد .
آن شخص بعد از آنكه نامه ابوذر را باز كرد و خواند ، چيزی از آن سر در نياورد . با خود گفت ، يعنی چه ؟ مقصود چيست ؟ با آن كس كه بيش از همه مردم او رادوست می‏داری بدی و دشمنی‏ نكن ، يعنی چه ؟ اينكه از قبيل توضيح واضحات است ، مگر ممكن است كه‏ آدمی ، محبوبی داشته باشد - آن هم عزيزترين محبوبها و با او بدی بكند ؟ ! بدی كه نمی‏كند سهل است ، مال و جان و هستی خود را در پای او می‏ريزد و فدا می‏كند.
از طرف ديگر باخود انديشيد كه شخصيت گوينده جمله را نبايد از نظر دور داشت ، گوينده اين جمله ابوذر است . ابوذر ، لقمان امت است و عقلی‏ حكيمانه دارد ، چاره‏ ای نيست بايد از خودش توضيح بخواهم .
مجددا نامه‏ ای به ابوذر نوشت و توضيح خواست .
ابوذر در جواب نوشت : " مقصودم از محبوبترين و عزيزترين افراد در نزد تو همان خودت هستی . مقصودم شخص ديگری نيست . تو خودت را از همه‏ مردم بيشتر دوست می‏داری . اينكه گفتم با محبوبترين عزيزانت دشمنی نكن ، يعنی با خودت خصمانه‏ رفتار نكن . مگر نمی‏دانی هر خلاف و گناهی كه انسان مرتكب می‏شود ، مستقيما صدمه ‏اش بر خودش وارد می‏شود و ضررش دامن خودش را می‏گيرد " ( 1 )


منبع مطلب :  کتاب داستان راستان (جلد اول) ، نوشته ی استاد شهید ، مرتضی مطهری


پاورقی :
. 1 ارشاد ديلمی .