حقایق جهان هستی...

در جهان حقایقی وجود دارد ، حقایقی که برای پیشرفت در زندگی میبایست آن ها را بپذیریم و بر پایه ی آن ها عمل کنیم...اگر که میخواهیم فرد موفقی باشیم میبایست آن ها را در عمل به کار ببریم و آن ها را فراموش نکنیم...چرا که این ها حقایق هستی اند ، حقایقی که میتوانند ما را به موفقیت برسانند و یا دروازه ی شکست را به رویمان باز کنند...باهم چندی از این حقایق را مرور میکنیم...

***

در دنیا هیچ چیز رایگان نیست الا به دنیا آمدن ، نور خورشید و هوا!

بهشت را به بها دهند نه به بهانه!

موفقیت = برنامه ریزی + تلاش! ونه چیز دیگر!

قوی شدن راهی ندارد مگر تمرین و پشتکار!

یک فیل بزرگ را نمیتوان یک جا بلعید! تنها راه خوردن یک فیل ، لقمه لقمه خوردن آن است!

این ما نیستیم که وقت کشی میکنیم ، در حقیقت این وقت است که ما را میکشد!

زمان میگذرد ، چه شما از آن درست استفاده کنید ، چه درست استفاده نکنید!

ما برای انجام تمام کارها به هیچ عنوان زمان کافی در اختیار نداریم! این یک حقیقت است! اما برای انجام مهم ترین کارها همواره زمان کافی داریم! این هم یک حقیقت است!

بهترین سوال برای بردن بهترین استفاده از وقت این است که :«بهترین استفاده ای که هم اکنون میتوان از وقتم بکنم چیست؟»

دیگران ماشین خاموش را فقط کمی هل میدهند ، اینما هستیم که باید استارت بزنیم تا ماشین روشن شود! چرا که هیچ کس ماشین خاموش را تا مقصد هل نمیدهد!

تنبلی هیچ دلیل موجهی ندارد!

هرچه بکاری همان را درو خواهی کرد! جو ز جو بروید گندم ز گندم!

هر عملی عکس العملی نیز دارد!

احترام به دیگران = احترام آن ها به تو!

ما یکبار به دنیا می آییم و نه چند بار!

زندگی بازی ای است که چگونگی آغاز آن به تو بستگی نداشت اما چگونگی پایان آن کاملا به تو وابسته است!

برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در حد کمال ، حال دست توست که برگ باشی یا میوه!

هر نفس ما در واقع قدمی است به سوی مرگ!


 مباش بی خبر از درد بی ثباتی عمر              که هر نفس ورقی زین کتاب میریزد...


آبی که بر آسود ، زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود ، که پیوسته روان است

گر مرد رهی ، غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است1...


1.هوشنگ ابتهاج

اگر...

اگر...

اگر به جای ساعت ها تماشای فیلم های رزمی ، در یک باشگاه ثبت نام کرده بودیم....

اگر به جای تماشای سریال ها و فیلم های ی مختلف ، برنامه های مستند علمی و آموزشی مشاهده میکردیم...

اگر به جای خواندن زیر نویس فیلم ها و سریال های گوناگون ، کتاب های مختلف را خوانده بودیم...

اگر به جای انجام بازی های رایانه ای ، تمرین تایپ کردن انجام میدادیم و یا نرم افزار های کاربردی را یاد میگرفتیم...

اگر به جای نشستن در گیم نت ها و کافی نت ها وقت خود را در کتاب خانه ها گذرانده بودیم...

اگر به جای تلفن زدن ها و پیامک بازی های نابه جا و بی مورد ، نماز خود را میخواندیم و صفحاتی از قرآن را تلاوت میکردیم...

اگر به جای وب گردی های بیهوده ، مطالب چند سایت شاخص علمی و اخلاقی و آموزشی را دنبال میکردیم و یا در دوره های آموزش مجازی شرکت میکردیم...

اگر به جای بیهوده سپری کردن وقت کلاس ، مطالبی که معلم میگفت را خوب گوش میدادیم...

اگر به جای تماشای لیگ های داخلی و خارجی مختلف ، واقعا کمی خودمان ورزش میکردیم...

اگر به جای هدر دادن پول خود برای خرید وسایل غیر ضروری ، کمی پول پس انداز کرده بودیم...

اگر به جای گوش دادن به موسیقی های مبتذل و بی معنی ، به سخنرانی های پر محتوای علمی و اخلاقی گوش می سپردیم...

اگر به جای بیهوده سپری کردن وقت های اندک و به اصطلاح مرده ی خود ، از آن ها برای یاد گیری لغات و دستور یک زبان دیگر بهره میبردیم...

مطمئنا ما الان انسان دیگری بودیم و دنیا نیز تعریف دیگری برایمان داشت...

بیایید کاری کنیم که دیگر این اگر ها اتفاق نیافتند...

بیایید دوباره بشویم...

من از او بیاموزم یا او از من؟!

شخص اول هر روز صبح برای خرید روزنامه کنار دکه می‌ایستاد، سلامی به روزنامه‌فروش می‌کرد و روزنامه‌ی همیشگی خود را برمی‌داشت و می‌رفت اما هیچگاه جواب سلام خود را از روزنامه‌فروش نمی‌شنید!
تقریبا هر روز شخص دیگری نیز همان ساعت برای خرید روزنامه‌ی دلخواهش به آن دکه می‌آمد…
این سلام کردن‌ها و جواب ندادن روزنامه‌فروش هر روز اتفاق می‌افتاد و شخص دوم هم هر روز این موضوع را می‌دید تا اینکه یک روز طاقت نیاورد و به شخص اول گفت:
- چرا به دکه دار سلام می‌کنی؟ من این چند هفته مراقب تو هستم، تو همیشه این کار را می‌کنی.
شخص اولی در جوابش گفت:
- چه اشکالی دارد با او سلام کنم؟
- آخر تو یک بار شنیدی که او جواب تو را بدهد؟
- نه.
- پس چرا به کسی که جواب سلامت را نمی‌دهد سلام می‌کنی؟!
- تو فکر می‌کنی سبب اینکه او جواب سلام من را نمی‌دهد چیست؟
- شک ندارم که او آدم بی ادبی است. یعنی اصلا مستحق این سلام تو نیست.
- پس به نظر تو او آدم بی ادبی است؟
- بله.
- تو از من می‌خواهی من از او بی ادبی یاد بگیرم یا اینکه او از من ادب یاد بگیرد؟
شخص دوم بر اثر حرف حساب شخص اول نتوانست چیزی بگوید. سپس پس از مدتی سکوت گفت:
- ولی او بی ادب است! او باید جواب سلام را بدهد.
شخص اول گفت:
در صورتی که ما در پاسخ به بدی دیگران خوبی را رها کنیم خوبی‌ها از بین خواهند رفت...
- دوست من، جواب سلام ندادن او هر دلیلی که داشته باشد نباید باعث شود که من افسار رفتار و کردار خود را به دست دیگران بدهم. اگر من هم مثل او شوم و دست از سلام گفتن به دیگران بردارم او بر من پیروز خواهد شد و در نتیجه این اوست که رفتار خود را به من آموخته است و شخصی که دارای اخلاق و رفتار اشتباه است در جامعه قدرت یافته و رفتار او در میان مردم منتشر خواهد شد.
اما اگر من به اصول خود پایبند بمانم و با کسانی که روبرو می‌شوم سلام و علیک کنم از آنچه به آن معتقدم محافظت کرده‌ام و دیر یا زود دیگران نیز این رفتار درست را خواهند آموخت.
سپس ادامه داد:
- آیا قبول نداری که رفتار اشتباه به سم یا آتش می‌ماند؟ اگر بر سم، سم بیفزاییم کشنده‌تر خواهد شد و اگر به آتش، آتش افزوده یا هیزم برسانیم شعله‌ورتر خواهد شد.
دوست من باور کن که نیروی ما، در محافظت از استقلال شخصیتی ما نهفته است. اگر ما تحت تاثیر رفتار امثال او قرار بگیریم ، اجازه داده‌ایم که سمی که در رفتار آنهاست و یا کم ادبی آنها در ما تاثیر گذاشته و آنان آنچه را خود دوست نداریم به ما منتقل کنند، و در پایان این آنها هستند که در نبرد همیشگی میان صحیح و اشتباه پیروز شده‌اند.
برای دانستن کار صحیح کمی در پاسخ رسول خدا ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ به فرشته‌ی کوه‌ها پس از رفتار بدی که اهل طائف با وی داشتند دقت کن. آن فرشته از رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ  پرسید: «ای محمد – صلی الله علیه وآله وسلم – آیا دو کوه را بر آن‌ها به هم بیاورم؟»
او فرمود: «خیر… من امید دارم که از نسل این‌ها کسانی به دنیا بیایند که الله را عبادت کنند… خدایا قوم من را هدایت کن که آنان نمی‌دانند».
خوب دقت کن! همه‌ی تلاش‌های قوم پیامبر نتوانست پیامبر ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ  را از روش درستی که در پیش گرفته بود بازدارد و یا رفتار او را تغییر دهد. با وجود اینکه او بشر بود و مثل دیگر انسان‌ها ار رفتار بد آنان دچار اندوه و درد می‌شد، اما چیزی که او را از دیگران متمایز ساخته بود همین تسامح گسترده‌ای بود که در درون خود داشت و باعث می‌شد خود را کنترل کند.
و همینطور این اصرار و پافشاری او بود که توانست بر روش درست خود محافظت کند ، حتی اگر رفتار مردم در برابر خوبی‌های او بد یا جاهلانه و زشت بود.
و همچنان این سوال باقی می‌ماند که:

آیا دیگران از ما ادب بیاموزند یا ما از آنها بی ادبی را؟


منبع:سایت بیداری

دکتر میسرة طاهر / ترجمه: ابوعامر

منبع من : وبلاگ توبه (http://ismqrn.blogfa.com)

راز 10 ، 90

راز 10/90 را کشف کن. پی بردن به این راز زندگیت را تغییر خواهد داد .

راز 10/90 باور نکردنی است! تعداد اندکی از مردم از آن با خبرند و آن را در زندگی روزمره به کار می‌برند. هر روز میلیونها نفر به ناحق از فشارها، مشکلات و رنج هایی در عذابند. این آدم ها چندان موفق بنظر نمی‌رسند. روزهای بد، روزهای بدتری به دنبال خواهد داشت. بنظر می‌آید دائما وقایع وحشتناکی در حال وقوع است، استرس همیشه وجود دارد، از خوشی خبری نیست و روابط بین افراد در حال از هم  پاشیده شدن است. بهترین ساعات عمر با نگرانی‌ها و دل ‌مشغولی های بی‌مورد  تلف می‌شود. امکان لذت بردن از زندگی وجود ندارد. دوستی ها از بین می‌روند و زندگی بی‌رحم و کسالت آور بنظر می رسد. و امکان لذت بردن از زندگی وجود ندارد.

جملات بالا توصیف حالات روحی شما نیز بود؟ اگر اینطور است ناامید نشوید .شما می‌توانید به انسانی کاملا متفاوت تبدیل شوید. فقط کافیست به راز 10/90 پی ببرید و از آن در زندگیتان استفاده کنید.این راز میتواند زندگیتان را تغییر دهد. این راز چیست؟

برای مطالعه ی مطلب کامل به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید.

ادامه نوشته

حکايت آقا الاغه!!!

تقريبا يک ساعتی بود که با همسايه نشسته بوديم, حرفی برای گفتن نداشتيم من هم از روی شوخی و وقت کشی خواستم جلسه را دوباره گرم کنم, با خنده حالگيرانه ای گفتم: راستی زينب, زندگينامه آقا الاغه را خوانده ای؟

گمان می کردم که از اين سؤالم دهنش هشت خواهد آورد و از من می خواهد برايش تعريف کنم, و من هم شرط و شروطی می گذارم وبه هر حال يک جوری حالش را می گيرم, اما انگار او از من زرنگتر بود که بلا فاصله دنيای خيال مرا بر هم زد وگفت: بله, حفظش هم کرده ام!

اينجا بود که دهن من هشت آورد و غافلگير شدم...

 خواستم طوری خودم را نجات دهم که با جديت گفتم: اگر راست می گی تعريف کن ببينم!

زينب هم بادی به گلو داد و با صدايی نرم و مادربزرگانه گفت:

برای مطالعه ی مطلب کامل به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید.

ادامه نوشته

لطفا پول سفارشات خود را به همراه داشته باشید!

تصور کنید فردی گرسنه و بیرون از منزل است. بنابراین تنها راهی که برای پاسخ به نیاز گرسنگی خود پیدا میکند ، رفتن به یک رستوران و سفارش دادن غذاست. تا به اینجای کار همه چیز عادی است ، اما تصور کنید شخص مورد نظر هیچ پولی به همراه ندارد و با علم به این که پول ندارد قدم به رستوران میگذارد و سفارش یک پرس غذای عالی را نیز میدهد!

برداشت شما از چنین فردی چیست؟

حال تصور کنید دانش آموزی در رویای خود می بیند که در یک سمینار علمی در حال سخنرانی برای جمعی از مشتاقان علم است و مقاله ی او مورد استقبال و تقدیر حضار قرار میگیرد. چه رویای خوبی! اما به ادامه ی ماجرا توجه کنید.

این دانش آموز صبح ها به سختی از خواب بیدار میشود و به مدرسه میرود. تکالیف مدرسه را انجام نمی دهد. به راهنمایی های  معلمان و دوستان و خانواده نیز اهمیتی نمیدهد. اصلا حال درس خواندن ندارد! در کنکور هم جزو همان سیاه لشگر معروف است! اما هنوز هم همان رویا را در سر دارد!

 برداشت شما از چنین فردی چیست؟

باز هم تصور کنید فرد چاقی قصد کم کردن وزن خود را دارد تا لاغرتر شود و به اندازه متناسب برسد ،  لباس ها یه تن او بیایند و دیگر نگران قند و کلسترول نباشد و دیگر با بالا رفتن از پله ها و یا کمی تند راه رفتن به نفس نفس نیافتد. اما همین فرد را میبینیم که نهار و شامش در حد یک نفر نیست! ورزش را که دیگر نگو ، کلی زحمت دارد! کنترل تغذیه هم که اصلا مهم نیست! اما خوب لاغر شدن خیلی خوب است!

 برداشت شما از چنین فردی چیست؟

در همه ی مثال های بالا هر فردی خواسته ای داشت. آرزوی او، خواسته ی او ، درست مثل سفارش غذاست. اما همه ی آن ها برای رسیدن به آرزوهای خود یا همان سفارش خود تلاشی را هزینه نمیکنند.

تلاش شما پول سفارش شماست. چطور ممکن است با جیب خالی به رستوران بروید و یک پرس غذای مخصوص رستوران را نیز میل کنید؟ چطور ممکن است جزو سیاه لشگرها باشی اما برنده ی مقاله ی علمی سال شوی؟ چطور ممکن است انواع شیرینی ها و چربی ها مهمان هر روزه ی معده ی شما باشند ، اما از اندامی متناسب برخوردار باشید؟ بدون نخود و لوبیا و عدس و سبزی و رشته، آش درست نمیشود. بدون پول سفارش دادن غذا دیوانگی است. بدون مرتب درس خواندن ، ذوق و شوق یادگیری داشتن ، قبولی در کنکور شانسی است! بدون داشتن یک برنامه متناسب غذایی و ورزش منظم ،  پوشیدن لباس های سایز پایین رویایی بیش نیست! رسیدن به موفقیت نیز یک سفارش کلی برای زندگیتان است. رسیدن به موفقیت شغلی ، موفقیت تحصیلی ، موفقیت در ازدواج ، موفقیت در ارتباط برقرار کردن با دیگران ، موفقیت در مبارزه با بدی های اخلاقی و...همه و همه سفارشی برای یک مرحله از زندگیتان و یا کل زندگیتان است. ولی فراموش نکنید که سفارش بدون پول فایده ای ندارد! پس لطفا پول سفارشات خود را به همراه داشته باشید!


منبع : مجله ی موفقیت ، شماره ی 172 ، چاپ نیمه ی اول شهریور 1388 صفحه ی 19 ، سولماز حقانی

شما کدام را می پسندید؟ تلخ یا شیرین؟!

تلخ یا شیرین؟!

زیرک


بر روی تخت گران قیمت قصر نشسته بود و به حادثه های عجیب امروز فکر میکرد :

« - این دیگر چه رسمی است ؟ چرا مردم شهر همگی در مقابل دروازه ی شهر جمع شده بودند؟ چرا تا مرا دیدند به طرفم دویدند؟ چرا مرا روی شانه هایشان نشاندند و به قصر آوردند؟ مگر این شهر حاکم و فرمانروا ندارد؟ شاید مرا با شخص دیگری اشتباه گرفته اند!...»

همه چیز برایش مثل یک رویا بود. نمیتوانست باور کند ؛ صبح وقتی برای اولین بار وارد این شهر می شد ، مسافری تتنها و خسته بود و امشب ، سلطان مردم این سرزمین!

***

روز ها یکی یکی می آمدند و میرفتند ، ولی کسی به پرسش های پادشاه جواب درستی نمیداد. این رفتار مرموز اطرافیان ، او را بیشتر نگران میکرد، تا اینکه روزی...

برای مطالعه ی مطلب کامل به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید.

ادامه نوشته