برای همان که خودش بهتر میداند...
ولی من...
شماره اش را حتی برای یکبار به طور کامل نخوانده ام...
حتی برای یکبار...
چون چون معتقد نیستم...
اما ایمیل...
چیزی که گه گاه
چک کردنش
شاید مفید باشد...
البته شاید...
امیدوارم درکم کنی...
حتی اگر این طور نشد...
حتی اگر بروی...
باز یادت در گوشه ای از ذهنم باقی خواهد ماند
و من گهگاه برای دیدن تندیسی که در گوشه ی قلبم ساخته ای
به درون خود سفر خواهم کرد
تو که کمی از مرا فهمیدی...
و وقتت را برای نوشته هایم صرف کردی...
و بر تر از آن...
فکرت را به یاد من آلوده کردی...
و زندگی ات را کمی از روال عادی خارج کردی...
و من این همه نیستم...
ولیاقت این همه ندارم...
به خاطر مشکلات پیش آمده عذر میخواهم
و امید ان دارم که مرا ببخشی
به خاطر این که کمی از زمان تورا دزدیدم
و کمی از ثانیه هایت را با شمشیر عقربه ها گردن زدم
وبه گورستان گذشته سپردم
امیدوارم دیگر منتظر نباشی
و وضعیتم را درک کنی
حتی اگر این طور نشد...
تو با من میمانی...
در گوشه ای از خاطرم...
چون نامت را در برگی از دفتر خاطرم ثبت کرده ام...
شاید بهتر باشد بدانی...
همه ی این ها میگذره...
آره میگذره...
کسی چه میدونه...
شاید سال ها بعد این لحظه ها را به یادمون بیاریم...
و اما پیش از ان که بروی...
برای یادگاری این شعر را تقدیمت میکنم
حتما برایت اشناست...
شاید بگویی تکراری است
اما من معتقدم که
هربار شنیدنش ادم را تازه میکند...
ما همیشه در این کوچه خواهیم دوید...
به فریاد و شوق...
و من همیشه تو را به آن خانه ی متروک خواهم برد...
که جای اجنه و ارواح سرگردان است...
ما در این کوچه نقش بسته ایم...
جا مانده ایم...
هم را صدا می کنیم...
و انعکاس صدایمان برای همیشه در دیوار ها خواهد پیچید...
در زیر سایه حق تعالی
پایدار باشی و ماندگار
و صد البته ...
بدور از از انتظار...

امیدوارم شعار زندگی ات باشد