چه خوش باشد که با ایمان بمیریم

چه خوش باشد که با ایمان بمیریم

برای دوست جاویدان بمیریم

چه خوش باشد  میان سنگر حق ، به زیر سایه ی قرآن بمیریم

چه خوش باشد که چون صدیق اکبر ، براستی در ره ایمان بمیریم

چه خوش باشد عُمَر گونه به محراب ، درون خانه ی رحمان بمیریم

چه خوش باشد که با ایمان بمیریم

برای دوست جاویدان بمیریم

چه خوش باشد  میان سنگر حق ، به زیر سایه ی قرآن بمیریم

چه خوش باشد که چون عُثمان مظلوم ، به وقت خواندن قرآن بمیریم

چه خوش باشد علی گونه به مسجد ، به زیر تیغ نا اهلان بمیریم

چه خوش باشد که با ایمان بمیریم

برای دوست جاویدان بمیریم

چه خوش باشد  میان سنگر حق ، به زیر سایه ی قرآن بمیریم

چه خوش باشد که چون بوذر و سلمان برای خالق یزدان بمیریم

چه خوش باشد به سان اِبن زهرا به صحرا با لب عطشان بمیریم

چه خوش باشد که با ایمان بمیریم

برای دوست جاویدان بمیریم

چه خوش باشد  میان سنگر حق ، به زیر سایه ی قرآن بمیریم

چه خوش به سان ابن حَنبَل ، برای ماندن اسلام بمیریم

چه خوش باشد که در راه شریعت ، به مثل حضرت نُعمان بمیریم

چه خوش باشد که با ایمان بمیریم

برای دوست جاویدان بمیریم

چه خوش باشد  میان سنگر حق به زیر سایه ی قرآن بمیریم

چه خوش باشد که با ایمان بمیریم

برای دوست جاویدان بمیریم

چه خوش باشد  میان سنگر حق ، به زیر سایه ی قرآن بمیریم

چه خوش باشد  میان سنگر حق ، به زیر سایه ی قرآن بمیریم 

پنج پند حضرت داود علیه السلام

1- خداوند کسب علم را در کوشش و تلاش نهاده اما انسان ها آن را در آسانی و تنبلی می جویند و نمی یابند.

2- خداوند عزت را در فرمان برداری خویش نهاده اما مردم آن را در خدمت به پادشاهان می جویند و به آن نمی رسند.

3- خداوند ثروت وبی نیازی را در قناعت نهاده و آنان آن را در کثرت مال می جویند و نمی یابند.

4- پروردگار رضایت و خشنودی خویش را در خشم با نفس سرکش نهاده و آنان آن را در رضایت نفس می جویند و نمی یابند.

5- و سرانجام اینکه خداوند لذت و راحتی مطلق را در بهشت نهاده و انسان آن را دردنیا می جوید پس به آن نمی رسد.

فلسفه ی جهنم

همه ی ما با قلبی پاک و صیقل خورده بدین دنیا پا می نهیم.

همان طور که همه قبول داریم و میدانیم قلب خانه ی خدا یا همان حرم خدا است.

ماهمان طور که خانه ی خود را پاک وتمیز نگه میداریم میباست به پاکیزگی خانه ی خداوند که همان قلب مان باشد نیز توجه کنیم وسعی کنیم تا با گناه و معصیت آن را آلوده نکنیم...

اما متاسفانه گاهی ما توجه خود را نسبت به حرم خدا از دست میدهیم و نسبت به حفظ پاکیزگی آن بی توجه میشویم در نتیجه قلب پاک و صیقل خورده ای که خداوند در بدو تولد به ما اعطا کرده را با غبار گناه وعصیان آلوده و کدر میکنیم در این صورت ما باید به فکر یک نظافت اساسی باشیم میبایست در فرصت عمر قلب خویش را از غبار گناه و معصیت پاک کنیم و دوباره قلب خویش را صیقل دهیم.

اگر توانستیم که قلب خویش را در این فرصت  عمر صیقل دهیم که خوشا به حالمان...ولی اگر نتوانیم...

اگر ما نتوانیم قلب خویش را صیقل دهیم و غبار معصیت را از روی آن پاک کنیم خداوند خود آن را انجام خواهد داد در کارگاهی که مخصوص صیقل دادن قلوب ناپاک است که نام آن جهنم است...بلی جهنم....اگر تسلیم دین خدا شده باشیم و به عبارتی مسلمان بوده باشیم غبارها و آلودگی های روی قلبمان قابل پاک کردن خواهد بود و ما پس از پاکیزه شدن اجازه ی حضور در بهشت را خواهیم یافت اما اگر راه شرک و بت پرستی پیش گرفته باشیم و کافر به دین مبین اسلام از دنیا رحلت کرده باشیم تمام جرم ها و کدورت های ناشی از عصیان را به درون قلب خویش راه داده و آن ها را جزئی از ساختار قلب خود کرده ایم و خداوند نیز از قلوب ما بیرون رفته است در این صورت پاکسازی بر روی قلب ما اثری نخواهد داشت بنابراین میبایست تا ابد و ابدیت در جهنم باشیم.....

البته مسلمانان نیز کم در جهنم عذاب نخواهند چشید...

پس بیایید از موهبت زنده بودنمان کمال بهره را ببریم و قلب خویش را از غبار عصیان وگناه پاک کنیم تا نیازی به کارگاه پاک سازی خداوند نباشد...

بیایید تا دوباره بشویم...

لحظه ها...




در چهار راه زمان ایستاده ام و به تمام لحظه هایی که سوار بر عقربه های ساعت از پی هم می گذرند فرمان ایست میدهم... اما اطاعتم نمی کنند و راه خویش را ادامه میدهند... بار دیگر با تمام وجودم در سوت خود میدمم و تابلوی ایستم را بالاتر میبرم اما سودی حاصل نمی گردد... آن ها همچنان میروند... دیگر به تنگ آمده ام .... سوت وتابلوی ایستم را به کناری می اندازم و باخود میگویم:
(حال که آنان نمی ایستند من با آن ها میروم)
و از آن زمان بود که معنای حقیقی زندگی و گذشت لحظه ها را فهمیدم...
(لحظه ها می گذرند برای دور شدن از خاطرات و اشتباهات گذشته ’ زندگی و وقفی کوتاه  در حال و رسیدن به تلاشی که منجر به ساخت آینده ای بهتر میشود.)
حال هرگونه که می خواهید بروید ای لحظه ها... زیرا من نیز با شمایم!

دلم گرفته...


بلی دلم گرفته...
دلم گرفته از این زندگی از این زمانه و از همه بیش تر از مردم این دوره ...
هر حرفی هر سخنی و هر حدیثی که گفته میشود به دیده بدخواهی ، حسد ، طمع ویا چاپلوسی دیده میشود...باور نمیکنند که شاید یک انسان واقعا موفقیت و پیروزی دیگران آرزوی قلبی اش باشد... نمیدانم من اشتباه میکنم یا واقعا این چنین شده است این زمانه ، و عقاید ساکنان این دنیا!؟
 دلم گرفته از این زمانه ای که مردم آن فقط به فکر خودشان اند ،حتی عشق پاک و مقدس مادر و فرزندی هم کم کم دارد ارزش ، اعتبار و قداست خود را از دست می دهد!
چه بسیار فرزندانی که از والدین سرباز میزنند وچه بسیار والدینی که فرزندانشان را آزار میکنند یا با خواسته های نا به جا کمر اولاد خویش را اگر هم نشکنند خم میکنند!
  دلم گرفته از این انسان هایی که فقط ظاهر  انسان دارند و باطن آن ها از هزاران حیوان  وحشی نیز پلید تر است  ....
دلم گرفته از این همه انسان هایی که باور ندارند او هست ، باور ندارند او حق است ، در حالی که هر سویی نظر افکنیم وجود او احساس میگردد...او که همه ی عالم نشان از بر حق بودن او میدهند...
دلم گرفته از آن انسان هایی که...
نه...کم نیاورده ام!
دلتنگی ها و دل گرفتگی هایم از انسان ها ، از خود از دنیا ، از کاینات و از همه چیز آن قدر است که اگر بخواهم تک تک آن ها را بگویم ، انگشتان من طاقت نخواهد آورد ، چشمان من ، فکر من و مغز من کارایی خود را از دست خواهد ، و هرچه عمر دارم میبایست این دلتنگی ها رابنویسم...
دل من شکایت ها ، گله ها و سخنان بسیار دارد که از بس آن ها را در خود انبار کرده است ، دیگر نمیتواند آن ها را حمل کند ، دیگر نمیتواند آن ها را در خود زندانی کند!
گرچه سحر گاهان بسیار از این درد ها وشکایت ها را کم میکند ، گرچه اکثر این مشکلات وگلایه ها را در میان میگذارم با او ، با آن دوستی که تنها کسی است که مرا به خاطر خودم میخواهد ، تنها کسی که میتوانم بی پرده و رک با او بگویم هر چه دل تنگم میخواهد . تنها کسی که مرا هیچگاه تنها نگذاشته و نیز تنها کسی که همه ی اشتباهاتم را میداند ، اما هیچ یک از آن ها را برای مخلوقاتش فاش نکرده است...
خدای من...تنها امیدم تویی... پس کمکم کن...ای بهترین یار و یاور من...

زندگی…آری…زندگی

زندگی…آری…زندگی


به نام آن که یادش آرامش بخش دلهاست… زندگی…آری…زندگی این کلمه ای که گرچه نامش آشناست اما معنایش مبهم است…کلمه ای است که به اندازه ی سالهای عمرمان در آن سرگردانیم بعضی از ما میدانیم مسیرمان به کدامین سو است و دریافتیم معنای این کلمه ی مبهم و غریب را…اما حرف سر اکثریت است اکثر ما درنیافتیم معنای این حقیقت محض را…آری زندگی حقیقت است … واقعیت است واقعیتی که هیچ یک از ما چاره ای جز قبول کردن آن نداریم…زندگی اجبار است هیچ یک از ما به میل خود انتخاب نکردیمش…تولد…عمر…زندگی…مرگ…و حتی انسان بودن اجبارست…اجباری شیرین که همه پذیرفتیم این اجبار را…زندگی…زندگی…زندگی…ای زندگیِ اجباری چه کنم با تو ای زندگی..شیرینی و اما گاهی سنگدل و بی رحم… با همه ی سنگدلیت باز هم عاشقتم ای زندگی…از این به بعد دوستت خواهم داشت و لحظه لحظه ی بودن در تو را غنیمت خواهم شمرد زیرا همه ی بودن در تو تنها دو روز است…تنها دو روز...

عجب رسمی است رسم روزگار

رسم روزگار

عجب رسمی است رسم روزگار

این رسم ماست یا رسم روزگار

عزیزان را وقتی گرامی میداریم که از میان ما بروند

ارزش زمان را وقتی درمی یابیم که ملک الموت برای قبض روح ما بیاید و حتی فرصت شهادتین نداشته باشیم.

قدر سلامتی را هنگام بیماری به یاد می آوریم

قدر آرامش و سخن سنجیده را زمانی درک میکنیم که به خاطر تند خویی و یک سخن ناسنجیده  دوستی را برای تمام عمر از دست دهیم.

زیبایی محیط  اطراف را زمانی درک میکنیم که چشمان ما قدرت بینایی را از دست دهد.

و قدر نور را در تاریکی درمی یابیم.

به لذت امنیت  هنگام آشوب و جنگ پی میبریم...

خلاصه ی کلام  این که قدر هریک از مواهب و نعمات الهی را زمانی درک میکنیم که از دستشان داده باشیم چرا...واقعا چرا اینگونه است؟؟؟...

مگر ما از قوه ی عقل و تدبیر بهره مند نیستیم؟؟؟

واقعا گاهی به عاقل بودن انسان ها شک میکنم؟!!!

چرا به عقل و تدبیر خویش رجوع نمیکنیم تا جلوی بسیاری از افسوس ها و ای کاش ها را بگیریم؟؟؟

پس برخیز هموطن و لذت مواهب الهی را وقتی که صاحب آنها هستی حس کن نه وقتی که از دستشان دادی...

وقتی عاشق میشویم...

وقتی عاشق می شويم به نظر می رسد مغز ما طبيعی فعاليت نمی کند . کف دستانمان عرق می کند ، نفسهايمان بند می آيد ، به درستی نمی توانيم فکر کنيم و احساسی شبيه به اينکه پروانه ای در دلمان پر ميزند به مادست  می دهد. با اين همه اين احساس شگفت انگيز است . جرقه آن می تواند با چيزی به سادگی ديدن چشم ها ، لمس کردن دست ها،شنيدن موسيقی يا خواندن کتابی به وجود آيد.

عامل ايجاد اين تحريک، مولکول کوچکی موسوم به فنيل اتيل آمين است.اين مولکول همراه با دوپامين و نوراپی نفرين ميتواند يک حس نا معلوم ولی شادی آفرينی را که منجر به علاقه سير ناپذيری می شود ايجاد کند.ولی متاسفانه در اينجا محدوديت هايی به خاطر برخی بمباران انتقال دهنده های عصبی ناشی از برخی پاسخ دهنده های کسل کننده وجود دارد.

فنيل اتيل آمين ماده ای شيميايی طبيعی شبيه آمفتامين و دوپامين است که تجربه عالی عشق را برای ما فراهم می کند.

چيزی که توصيف عشق را مشکل می کند تلنگرهای اوليه آن در قشر جلوی مغزاست که انسان را قادر می سازد لذت بودن با شخصی خاص را ، حتی اگر تا آن زمان بک بار بيشتر او را ملاقات نکرده باشد ، برای خود پيش بينی کند. اگر اين تلنگرها به اندازه کافی قوی باشند به آن ((حافظه آينده)) گويند که درگير پاسخ به جنگ و گريزهای قديمی قسمت جلوی مغز و مسئول رفتارهای ناخواسته ای چون لکنت زبان، عياشی،لودگی و خنده های بلند به لطيفه های ديگران خواهد بود.اندورفينها که ساختاری شبيه به مرفين دارند بيشتر به ماده ای که می تواند در انسان احساس خوشی و شعف ايجاد کند شناخته شده اند. اين مواد به عشاق ، آرامش مشابهی می بخشد ولی نه در همان لحظات اول.

اندورفينها در مراحل اوليه جذب با تحريک تک ياخته های خاصی در مغز ميانی به شکل کاتاليزگر عمل کرده و آمفتامين های طبيعی قوی يعنی دوپامين و فنيل اتيل آمين را تحریک می کنند .آنها با فرمانهای خود در مغز فکر و خيال ها را طراحی می کنند ، هر فکر و خيالی را!!!

واما عشق واقعی تنها اوست...تنها او...


بر گرفته از وبلاگ شیمی محض(شیمی یعنی زندگی)