دلم گرفته...

بلی دلم گرفته...
دلم گرفته از این زندگی از
این زمانه و از همه بیش تر از مردم این دوره ...
هر حرفی هر سخنی و هر حدیثی که گفته
میشود به دیده بدخواهی ، حسد ، طمع ویا چاپلوسی دیده میشود...باور نمیکنند که شاید یک
انسان واقعا موفقیت و پیروزی دیگران آرزوی قلبی اش باشد... نمیدانم من اشتباه میکنم
یا واقعا این چنین شده است این زمانه ، و عقاید ساکنان این دنیا!؟
دلم گرفته از این زمانه ای که مردم آن فقط
به فکر خودشان اند ،حتی عشق پاک و مقدس مادر و فرزندی هم کم کم دارد ارزش ، اعتبار
و قداست خود را از دست می دهد!
چه بسیار فرزندانی که از والدین سرباز میزنند وچه
بسیار والدینی که فرزندانشان را آزار میکنند یا با خواسته های نا به جا کمر اولاد
خویش را اگر هم نشکنند خم میکنند!
دلم گرفته از این انسان هایی که فقط
ظاهر انسان دارند و باطن آن ها از هزاران
حیوان وحشی نیز پلید تر است ....
دلم گرفته از این همه انسان هایی که باور
ندارند او هست ، باور ندارند او حق است ، در حالی که هر سویی نظر افکنیم وجود او احساس
میگردد...او که همه ی عالم نشان از بر حق بودن او میدهند...
دلم گرفته از آن انسان هایی که...
نه...کم نیاورده ام!
دلتنگی ها و دل گرفتگی
هایم از انسان ها ، از خود از دنیا ، از کاینات و از همه چیز آن قدر است که اگر بخواهم تک
تک آن ها را بگویم ، انگشتان من طاقت نخواهد آورد ، چشمان من ، فکر من و مغز من کارایی
خود را از دست خواهد ، و هرچه عمر دارم میبایست این دلتنگی ها رابنویسم...
دل من شکایت ها ، گله ها و سخنان بسیار دارد
که از بس آن ها را در خود انبار کرده است ، دیگر نمیتواند آن ها را حمل کند ، دیگر
نمیتواند آن ها را در خود زندانی کند!
گرچه سحر گاهان بسیار از این درد ها وشکایت
ها را کم میکند ، گرچه اکثر این مشکلات وگلایه ها را در میان میگذارم با او ، با آن
دوستی که تنها کسی است که مرا به خاطر خودم میخواهد ، تنها کسی که میتوانم بی
پرده و رک با او بگویم هر چه دل تنگم میخواهد . تنها کسی که مرا هیچگاه تنها
نگذاشته و نیز تنها کسی که همه ی اشتباهاتم را میداند ، اما هیچ یک از آن ها را برای مخلوقاتش فاش نکرده است...
خدای من...تنها امیدم تویی... پس کمکم کن...ای بهترین یار و یاور
من...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 5:30 توسط بنده ای از بندگان خداوند
|
امیدوارم شعار زندگی ات باشد