گویند سلیمان در راهی موری را دید که از تل خاک بزرگی ذره ذره خاک بر می گرفت و به سویی می برد.

سلیمان از او پرسید : این چه کار دشوار است که تو میکنی ؟

مور پاسخ داد : من عاشق موری شده ام که شرط وصال را در جا به جایی این تل خاک از سر راهش قرار داده است .

سلیمان گفت : می دانی عمر و جان تو به جابه جایی مثقالی از این خاک نرسد ؟!

مور گفت : تا هستم و می توانم دست از این کار نمی کشم . برای این که مرا مدعی کذاب نخوانند!!!