در چهار راه زمان ایستاده ام و به تمام لحظه هایی که سوار بر عقربه های ساعت از پی هم می گذرند فرمان ایست میدهم... اما اطاعتم نمی کنند و راه خویش را ادامه میدهند... بار دیگر با تمام وجودم در سوت خود میدمم و تابلوی ایستم را بالاتر میبرم اما سودی حاصل نمی گردد... آن ها همچنان میروند... دیگر به تنگ آمده ام .... سوت وتابلوی ایستم را به کناری می اندازم و باخود میگویم:
(حال که آنان نمی ایستند من با آن ها میروم)
و از آن زمان بود که معنای حقیقی زندگی و گذشت لحظه ها را فهمیدم...
(لحظه ها می گذرند برای دور شدن از خاطرات و اشتباهات گذشته ’ زندگی و وقفی کوتاه  در حال و رسیدن به تلاشی که منجر به ساخت آینده ای بهتر میشود.)
حال هرگونه که می خواهید بروید ای لحظه ها... زیرا من نیز با شمایم!