لحظه ها...

در چهار راه زمان ایستاده ام و به تمام
لحظه هایی که سوار بر عقربه های ساعت از پی هم می گذرند فرمان ایست میدهم...
اما اطاعتم نمی کنند و راه خویش را ادامه
میدهند...
بار دیگر با تمام وجودم در سوت خود میدمم و
تابلوی ایستم را بالاتر میبرم اما سودی حاصل نمی گردد... آن ها همچنان میروند...
دیگر به تنگ آمده ام .... سوت وتابلوی
ایستم را به کناری می اندازم و باخود میگویم:
(حال که آنان نمی ایستند من با آن ها
میروم)
و از آن زمان بود که معنای حقیقی زندگی و گذشت لحظه ها را فهمیدم...
(لحظه ها
می گذرند برای دور شدن از خاطرات و اشتباهات گذشته ’ زندگی و وقفی کوتاه در حال و رسیدن به تلاشی که منجر به ساخت آینده
ای بهتر میشود.)
حال هرگونه که می خواهید بروید ای لحظه
ها... زیرا من نیز با شمایم!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 5:57 توسط بنده ای از بندگان خداوند
|
امیدوارم شعار زندگی ات باشد