زمان

آری زمان

این بازیچه ی دست بنی آدم

این تنها طلایی که انسان بدان بی رغبت است

این مجرمی که در حصار ساعت محصور است

 و محکوم است تا هرلحظه  با  شلاق هایی از جنس عقربه ها نوازشش کنند

و او صدایی نمیکند

 جز یک تیک تاک ساده

 که آن هم به گمانم 

صدای شلاق عقربه هاست که با صدای ناله های او در هم آمیخته...

ناله هایی که اگر با دقت بدان ها گوش فرا دهیم

با ما سخن می گوید

می گوید که ای انسان

من اگر بروم دیگر نمی آیم

پیش از آن که بروم مرا دریاب

واقعا که این فرزند آدم بی نهایت غافل است

زمان می گذرد و او تمتعی از آن نمی برد

این به مثابه ی آن است که رودی از طلا از مقابل او گذر می کند

و او روی صندلی غفلت گذر آن رود را به تماشا نشسته

بی آن که مشتی از آن طلاها را برای خود بگیرد

با آن که می داند روزی این رود خشک خواهد شد

بیایید زمان را درک کنیم...

و نگاهی نو بدان داشته باشیم...