باور تا عمل...
دانه های تسبیح بین انگشتانم میلغزد...
نمیدانم بدان چه زیر لب زمزمه میکنم باور دارم یانه؟
شاید بگویید چون بر زبانش میاوری حتما بدان اعتقاد داری!
شاید...
آری شاید شما راست بگویید...
اما آیا میدانید بین عمل و باور چقدر فاصله است؟
شاید فاصله کم باشد...
اما در این فاصله سدی میبینم...
سدی بلند...
که نامش را گذارده اند نفس...
نه...
دم وبازدم را نمیگویم!
جسم و نفس خودمان منظورم است...
همان که خواسته هایش بی پایان است...
و مانعی بزرگ برای جلوگیری از طی مسیر حق....
نمیدانم چگونه میتوانم این سد بشکنم و از باور به عمل برسم؟!
این وادی به یاد بسپارم و به وادی دگر رسم؟!
شاید این سد را نتوان شکست...
اما شاید بتوان کوتاهش کرد...
و یا بالهای در آورد و از رویش پرواز کرد...
و در آسمان اوج گرفت...
آری میگویند در بن بست هم راه آسمان باز است...
پرواز را باید آموخت!
آسمان فرصت پرواز بلند است
قصه این است
چه اندازه کبوتر باشیم...
خدایا کبوترمان کن!٬
و بال هایی قوی از جنس اراده به ما بده تا به وادی عمل برسیم...
امیدوارم شعار زندگی ات باشد